یک ساعت پیش از جشن عروسی فامیل دوربر گشتم. قبلش خیال رفتن نداشتم اما بعد دیدم کار خوبی کردم که رفتم. سالن بزرگ و خنک بود و مهمان ها زیرهم نچپیده بودند. عروس و داماد دیر وارد سالن شدند اما خوش آمدند. هردوشان مذهبی، اما با حال بودند. عروس چند بار پشت سر هم با آهنگ های عالی و خوب انتخاب شده قدیمی، منظورم آهنگ های اواخر دهه شصت یا اوایل هفتاد معین و امثالهم (هنوز که هنوزه دود از کنده بلند میشه ) رقصید و خوب هم رقصید. پیدا بود که یک دوره تمرین رقص تک نفره و دو نفره در کلاس هایی را دیده اند که به همین خاطرمشغول یه فعالیت هستند. مدت ها بود جشن عروسی رفتن فقط برام وظیفه ی گاها شاقی شده بود، این دفعه اما نه. خوشحال بودم به این خاطر که هم عروس زیبا را یک دل سیر تماشا کردم و هم رقص عالی اش را. نا خود آگاه این بار به متن آهنگ ها (لیریک) دقت می کردم و می دیدم چقدر متناسب با حس و حالی است که دونفر با آن دارند زندگی شان را شروع می کنند. یک جور احترام به مراسم. یک جور حرمت به همه آنهایی که در این شادمانی حضور داشتند. متوجه شدم این همه توجه افراطی من به آهنگ و ترانه ی بار ها و بار ها شنیده شده، می تواند ناشی از دل پُری باشد که از شنیدن مثلا ترانه هایی دارم که هیچ ذوق و هنری در آن نیست، و فقط یک یا دو تِم را مدام تکرار می کنند، آهنگ هایی که این روز ها از در و دیوار شهرمی ریزد. متن آهنگ هم که ا
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام پورحسین
تاريخ: دوشنبه
23 بهمن
1396 ساعت: 7:41